تبلیغات
زمزمه سویدا

زمزمه سویدا

شهر باران

تو این دو ماهی که رشت بودم ضرب المثل مرغ همسایه غازه رو کاملا ملموس و واقعی درک کردم ، دور شد نزدیک و مدینه فاضله از مغزم خط خورد . از این آگاهی خرسندم . باشد رستگار شویم.



+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1398ساعت 03:50 ب.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

هوا تاره

چشم های رازنگه داری ندارم ؛ غم ، استرس  ، دودلی ، خشم ، مهربانی ، بغض را راحت می شود از ته چشم هایم دید . خسته اند ؛ خسته از خیسی و سرخی ... خفگی ِ باران تابستانی را آغوش می گیرم؛ پنجره باز می کنم که صدای باران را دوست دارم. باید بعد ِ روزهای بدون انرژی نفس بکشم ، باید برای روزهای آتی ِ مه آلود نور بگیرم . باید برای خودم پنکک درست کنم ؛ پنکک ِ بدون شکر .



+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1398ساعت 05:40 ب.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

سکوت کش دار

من ؛ روی خاک ، تو ؛ زیر خاک ، همینقدر نزدیک ؛ همینقدر دور ... قرار نبود انقدر زود بری ، قرار بود حالا که چشمات ضعیف تر و سر دردهات بیشتر شدن صبر کنی بیام تا برات کتاب بخونم ، قرار بود همه چی تموم بشه و بیای خونه ولی تو گرفتی خوابیدی و بیدار نشدی ... قرار بود برای دفاع ارشدت بیام و ذوق کنم از ارائه دادنت ، تاریخ دفاعت مشخص شده بود ولی تو نیومدی که بری ... قرار بود وقتی اومدی بهت بگم من از دوستت خوشم اومده نیومدی و من اشتباه رفتم ... قرار بود صبرکنی بعد کنکورم دوتایی بریم مسافرت نیومدی و تموم یادداشت های سفر تو قفسه مونده ... قرار بود از اونجا که اومدی بیرون هماهنگ کنی سه تایی بریم جایی منو بهش معرفی کنی که دلم بره واسه حال خوشتون ... با دوستات کلی هماهنگ کرده بودم قرار بود واسه تولدت سوپرایزت کنیم ولی تو ما رو غافلگیر کردی با رفتنت ... کادوی تولدت باز نکرده تو کشوی سومی اتاقته همینقدر مغموم ؛ همینقدر تلخ ... شبیه حال ِ چشم های اون روزم سرخ ، بارانی ، بی نور ...



+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر 1398ساعت 04:50 ق.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

به وقت برادرجان ِ داریوش

به اندازه تمام روزهای منحوس هفته خسته‌م ، به اندازه جای تمام سوزن های دنیا کبودم ، به اندازه تمام بی خوابی ها درمانده م ، به اندازه تمام کاغذهای سفید دنیا خالی ام ، به اندازه تمام ابرهای سیاه گرفته ام ،به اندازه تمام پی ام اس های زن ها آشفته‌م ، آخرین پناهگاه باقیمانده کجاست ؟

+این حجم از تحمل گذشتنم متعجبم می‌کنه ، پیر شدم انگار



+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1398ساعت 04:54 ق.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

.

مگه این شبا؛ شب های شفاعت نیست ؟ مگه با هزارتا اسم خدا رو صدا نمی‌زنن ؟ مگه به عالم و آدم قسمش نمی‌دن که ببخشدشون که نگاهشو دریغ نکنه ، مگه این شبا ، شبای عزیز نیست ؟ خدای عزیز من نیستی ؟ بعد یه سال دردکشیدن های لحظه ای و یهویی، بعد یه سال فیزیوتراپی و ماساژدرمانی بیدار شم ببینم دستم بی حسه ، مثل یه بار اضافه بهم وصله ، هی بخوام انگشتامو تکون بدم اما اصلا نتونم حسش کنم ، گازش بگیرم دردم نیاد، یه ساعته که نشستم بهش زل زدم فکر فردای تعطیل رو می‌کنم چه جوری به روم نیارم ...

+ آقای خدا شکایت تو رو باید پیش کی ببرم ؟



+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1398ساعت 12:20 ق.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست*

چشمان مرا آب می‌برد

وقتی

چفت لب هایم را قفل می‌زنم


واسه خدانوشت : دست هایم ضعیف تر از همیشه اند ؛ توانم باش به حق مهربانیت .

دلتنگ نوشت : تو هنوز هم همراه منی فقط سقف خانه ات عوض شده ...

من نوشت : خیال آسودگی ها سراغم را نمی گیرد ؛ گهواره ام را تکان بده خستگی هایم بخوابند.

زمزمه نوشت : تو را به حق بارانت ...

محسن نامجو نوشت : همش دلم می‌گیره؛همش تنم اسیره، خنجر زدم خوب نشد؛بل بل زدم جور نشد .

صائب تبریزی نوشت : که می پرسد به غیر از سیل راه منزل ما را ؟!

ته نوشت : کاش یک ریز باران ببارد حوالی ِ رنج ها..

*مولانا.






طبقه بندی: سویدا نوشت،
+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت 1398ساعت 08:20 ب.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

تنهایی آواز می خونم ، دارم با کی حرف می‌زنم؟نمی‌دونم نمی‌دونم

نتونستم گریه نکنم برای این همه غم ؛ این همه استیصال. دلم می‌خواست پاشم برم نامجو رو بغل کنم و برگردم . آره آقای نامجو"دنیا وفا ندارد"... دلم می‌خواد یکی هم بیاد منو بغل کنه و برگرده .



+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت 1398ساعت 12:15 ق.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

.

کاش توانایی این رو داشتم که می تونستم قفسه سینه‌م رو بشکافم و این حجم فشار رو خالی می کردم بلکه اینطوری سبک تر شم . از نظر روح و روان تو دوره ای هستم که عمیقا می خوام همین امشب بخوابم و دیگه بیدار نشم .



+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398ساعت 01:21 ق.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

درز پنجره هنوز باز است

هر کدام از این هستی سهمی داریم ، انگار سهم من همین است ؛ همیشه لب گزیدن و چشم به آسمان دوختن .

+ برای گم کردن حواس ، برای سپری شدن ، برای تسکین کلافگی لطفا بهم کتاب ، کتاب صوتی ، فیلم معرفی کنید .

کَشِه و خِش محکم .



+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند 1397ساعت 09:05 ب.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

دل مغمومی لباس ِ بی تن

با خنده و خیال راحتی میگه "چیزی نیست تموم شده دیگه" ، با جدیت میگم نگو چیزی نیست چون شما این ترس و این زخم رو نچشیدی ، خودش و خنده شو جمع می کنه سر تکون میده منم بلند میشم میرم. از غریبه هایی که کارشون فضولیه فقط می خوان بدونن بدم میاد .

دراز می کشم ؛ خیلی سردمه . آشفتگی های ذهنم رو شونه می زنم ، چشمامو می بندم و داریوش زمزمه می کنم "گله دارم گله دارم ، من از دست خدا هم گله دارم گله دارم" صدایی میگه حق داری می تونی فحش بدی بعد اینجا جیغ بزنی ، نگاهش می کنم لبخند می زنم . دوباره چشمامو می بندم منتظر می مونم تا تموم شه. برای ترمیم تاول های دوندگی باید چیکار کرد ؟ با صدای زنگ بلند می شم شنل می پوشم تا برم اتاق پرو و لباسامو بپوشم . با اینکه جاش خیلی خیلی می سوزه ولی حس ِ راحتی دارم ، مثل وقتایی که تو سرمای زمستون توی ماشین بخاری زده بشینی . چقدر احساس سبکی دارم . بیرون از اون درها چهره های آشنا دیدم . آشناتر از هشت سال . من برای بیرون اومدن از این درها چه جان ها که نکندم . داریوش تو گوشم می خونه "عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست" ... قطعا زندگی جای دیگری ست .





طبقه بندی: قلم نوشته های پابرهنه،
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن 1397ساعت 08:01 ب.ظ توسط ذهن ِ مخدوش نظرات()

.: تعداد کل صفحات 26 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]


تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به "زمزمه سویدا" می باشد. | طراحی و اجرا: گــَـرتو تــِـم.